نویسنده: دکتر حمیدرضا مافی
از فروپاشی معنا تا تولد آگاهی؛ انسان در طول تاریخ، هرگز به اندازهی امروز قدرتمند نبوده؛ اما هرگز هم تا این حد گمگشته و تنها نبوده است.
او جهان را فتح کرده، اما از خودش دور شده.
از انم تا کهکشان را فهمیده؛ اما هنوز نمیداند چرا باید مهربان باشد.
کتاب شکاف، سفری بود از بیرون به درون؛ از جامعه به انسان؛ از عدد به وجدان و از واقعیت به معنا.
در هر فصل دیدیم که ریشهی شکافها، در یک چیز مشترک است: غیبت آگاهی.
وقتی آگاهی جای خود را به عادت، قدرت یا ترس میدهد، انسان از تعادل خارج می شود؛ در سیاست، در علم، در فرهنگ، و حتی در ایمان؛ اما در همین بحرانها، بذرِ امید هم نهفته است: هر شکاف، دعوتی است به بازگشت به انسانیت.
جامعه، زمانی درمان میشود که انسانِ درونش بیدار شود.
باید دوباره یاد بگیریم «چرا» زندگی می کنیم، نه فقط «چطور».
بازگشت به خود، یعنی تمرین تفکر، صداقت، مطالعه و گفتوگو؛ نه برای قضاوت، بلکه برای فهمیدن.
هیچ ساختاری اصلاح نمیشود مگر آنکه وجدان در رأس تصمیمها قرار گیرد.
سیاستمداران، باید یاد بگیرند که مشروعیت از رأی نمیآید، از راستی میآید.
اگر وجدان در قانون نهادینه شود، عدالت، خودبهخود جاری میشود.
آموزش، باید از حفظ کردن، به فهمیدن برسد.
دانشگاهی که با بازار، جامعه و آینده بیگانه است، نسلِ بیکارِ تحصیلکرده میسازد، نه نیروی آگاه.
علم، باید دوباره به خدمت انسان درآید، نه انسان به خدمت مدرک.
تکنولوژی، باید از ابزار رقابت به ابزار رهایی تبدیل شود.
بشر، میتواند با وجدان فناورانه، آیندهای بسازد که در آن، ماشینها کار کنند و انسانها زندگی.
آینده، به انسانهایی تعلق دارد که اخلاق را بخشی از مهندسی بدانند.
در پایان، نجات بشر، نه در فرار از علم است و نه در تعصب به ایمان؛ بلکه در پیوند این دو؛ در ایمانِ آگاهانه و خردِ عاشقانه.
جهان، به انسانهایی نیاز دارد که بتوانند با عقل بیندیشند و با دل عمل کنند.
راه نجات از شکافها، بازگشت به معناست؛ معنای کار، معنا در علم، معنا در عشق و معنا در زندگی.
وقتی معنا باز گردد، ثروت دیگر ابزار قدرت نیست، دانش، هدف نیست و ایمان، به جای ستیز، به فهم منتهی میشود.
ما باید از «زندگی برای بقا» به «زندگی برای رشد» برسیم.
باید بیاموزیم که پیشرفت، اگر انسان را فراموش کند، پسرفت است.
شکافها، پایان جهان نیستند؛ آغاز فهم تازهاند.
هر شکاف، فرصتی برای دیدن نوری است که میان تاریکیها پنهان شده.
هر نسلی که این آگاهی را به نسل بعد منتقل کند، بخشی از جهان را نجات داده است.
امروز اگر عدالت میخواهیم، باید از خودمان شروع کنیم؛ اگر معنا میخواهیم، باید از خاموشی خود بیدار شویم و اگر ایمان میخواهیم، باید به انسان دوباره ایمان بیاوریم.
«جهان، پر از فاصله است.
اما فاصلهها، خطرناک نیستند؛
بیتفاوتی نسبت به آنهاست که تمدن را نابود میکند.
هرکس در هر جای این جهان، اگر بیدار شود،
بخشی از شکافها بسته میشود.»
«وقتی واژهها تمام میشوند، معنا تازه آغاز میشود.»
هر کتاب، در لحظهای نوشته میشود که نویسنده احساس میکند…
اگر ننویسد، خاموشیاش خیانت است.
برای من، شکاف، فقط مجموعهای از فصلها نبود، بلکه سفری بود از بیرون به درون؛ از واقعیتِ جامعه، تا عمقِ انسان.
در مسیر نوشتن این اثر،
بارها میان امید و ناامیدی، میان یقین و تردید، در رفتوآمد بودم؛ اما هر بار به نقطهای رسیدم که پاسخ را نه در نظریهها، بلکه در انسانها دیدم؛ در کارگری که لبخند میزند با دستان پینهبسته؛ در مادری که هنوز دعا میکند برای فردایی بهتر؛ در جوانی که با وجود بیثباتی، رؤیاهایش را رها نمیکند.
آنجا بود که فهمیدم، جهان هنوز ارزش ساختن دارد.
ما انسانها، در میان شکافها زندگی میکنیم؛ میان گذشته و آینده، میان ایمان و خرد، میان دانایی و وجدان.
اما شکافها دشمن ما نیستند.
آنها خطوط یادآوریاند؛ مرزهایی که به ما میگویند هنوز فاصله داریم با آنچه باید باشیم.
و همین آگاهی، آغازِ رهایی است.
اگر در این کتاب لحظهای تأمل کردی، اگر حتی یک بار با خود گفتی «شاید بتوان بهتر بود»، بدان که مأموریت این اثر تمام شده است؛ زیرا هدفِ من نوشتن نبود؛ بیدار کردنِ پرسشی بود در ذهن تو.
امروز، بیش از هر زمان دیگر، به انسانهایی نیاز داریم که به جای تسلیم شدن در برابر جهان، دوباره آن را تعریف کنند.
با وجدان، با ایمان، با خرد.
من باور دارم، انسان هنوز میتواند…
اگر دوباره یاد بگیرد ببیند، بفهمد و دوست بدارد.
جهان را نمیتوان یک باره تغییر داد،
اما میتوان از همین لحظه، از همین اندیشه، از همین دلِ بیدار، آغاز کرد.
و اگر این کتاب، بتواند حتی یک نفر را به تأمل، به همدلی، یا به ایمان بازگرداند. آنگاه، تمام واژهها، ارزشِ نوشتن را داشتهاند.
هر شکاف، نشانهی فروپاشی نیست؛
گاهی نشانهی آغازِ نوریست که از درون میتابد.»
حمیدرضا مافی
نویسندهی کتاب شکاف – از نابرابری تا ناآگاهی
پاییز ۱۴۰۴